کیمیا و کیاناکیمیا و کیانا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

کیمیا و کیانا دوقلوهای دوست داشتنی من

تقدیم به فرزندانم کیمیا و کیانا

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می‌خواهد برود یا نه... اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این‌ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد... تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه...
14 مهر 1391

عشق مادرانه

ببا بازی کنیم با هم.هوس کردم مادرت باشم.سرت را در آغوشم بگیرم.مشامم از بوی موهایت لبریز شود.هیچ سرزنشی هم نباشد از این همه عشق.آخر تو جگر گوشه‌ام هستی‌.فرزندمی...پاره تنم...مادر خوبی‌ میشوم برایت.قول میدهم.غذای خوب...مهربانی.تو هم فقط باش.نشکن دل‌ خونم را.آخر گناه است...میدانی‌؟مادر‌ها همه عاشقند...بهانه خوبیست برای پرستش تو.مگر نه؟؟   ...
14 مهر 1391

فرزندان عزيزم كيميا و كيانا

    فرزندان عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتید، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم، اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است، صبور باشيد و درکم کنيد. به یادتان بیاوريد وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایتان عوض کنم. برای سرگرمی یا خواباندنتان مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم… . وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن. وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگريد. وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بدهيد و عصبانی نشويد. وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانتان را به ...
14 مهر 1391